ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۸  


کلمات کلیدی:
 
زنده باد سبز، زنده باد وطن پرستی، زنده باد مهدی مهدوی کیا
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸۸  

کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۸  

 

 

عکس تاریخی و بسیار با مفهومیست به تابلوی سفید خیابان ستارخان پشت سر میرحسین، فرزند خلفش دقت کنید.  

   یاشاسین میرحسین،  یاشاسین آذربایجان، یاشاسین ایران

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸۸  

  

 فیلم مستند ومقایسه ای عملکرد اقتصادی دولتهای پس از انقلاب:

http://norooznews.ir/news/12013.php

http://www.ayandenews.com/fa/pages/print.php?cid=7831

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸  
 
 
 1-mirhossein-rahnavard.jpg
 
محسن مخملباف: دین موسوی ، دکان کسب او نیست

فقط مخلباف می‌تواند چنین درباره موسوی بنویسد، کسی که سال‌هاست او را می‌شناسد و با نگاهش نسبت به هنر، فرهنگ، کرامت انسانی و شخصیتش آشناست.

به گزارش سرو امروز یادداشتی از محسن مخملباف درباره میرحسین موسوی منتشر شد سراسر از حس احترام به مردی که «دین او، دکان کسب او نیست». مخملباف نوشت: « [موسوی] می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.»

مخملباف این‌چنین همه ایرانیان را دعوت به حمایت از میرحسین موسوی می‌کند. یادداشت این هنرمند سینما را با عنوان «صفر و صد یا کمی بهتر؟» می‌خوانید.

***

یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی، ما چند تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته، و هیجان زده بود. و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد. اما بی اعتنا به قوانین، با یک غرور زیاد، به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین. مسافرها هم بی خبر از خطر، سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد. و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که «اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم.»

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم: «خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و ٧٠ میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.»

منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند. آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ،پس به هیچ درد نمی خورد. آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند، پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در ۴ سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل ۴ سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.

آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.

در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم، پیدایش شد.

آمار نشان می دهد که ماهایی که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم، فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد... مدتی در فکر رفتم. و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام. حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام. من به کمی بهتر فکر می کنم.

من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم: من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.

می گویند ملت ها، مثل آدم ها، هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند. حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است. اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.

سمیرا فیلمی ساخته است به نام «اسب دو پا» قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد. بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست. و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست. و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.

در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.

با مهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید. و با آن که بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.

از صمیم قلب می گویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم. من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از ۴ ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.

بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. و بعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. مثل آقای احمدی نژاد که هنوز هیجانزده است. ۴ سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالی اش فرو کش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می کند. و مدام از معجزه حرف می زند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید. چنان که تا ۴ سال بعد، از خودش و از معجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.

در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دلخواهش پر می زد. و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد. و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.

اگر خود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه ١٢ بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من می شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت. او مصداق بارز کسی بود که می گوید: من مخالف فکر توام، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر ٣٠ میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال ۵٧ با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه ٣٠ ساله از آنچه کرده بودیم، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب ٣٠ ساله ،شبیه ٣٠ سال پیش اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود، از خودشان است.

وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به ٨ سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.

انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم. وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می شود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

به نقل از وب سایت خبری جمهوریت:

http://www.jomhoriyat.com/


کلمات کلیدی: